دانلود رمان رج به رج عشق… تفکرات پوسیده و جاهلانه عرصه را بر سادنا تنگ میکند. سادنا دختری زخم خورده از احساسی بیفرجام، سختیهای روزگار را تحمل نمیکند و از خانه و خانواده خود میگریزد…
جایی دور از خانواده به آرامشی ساختگی پناه میبرد تا از دست گذشتهاش در امان باشد. این میان سادنا با مردی رو به رو میشود که قرار است همچون نامش پناه باشد… تقابل سادنا با مردی که هر کارش قلب رنجیده سادنا را به لرزه در میآورد. احساسی در حال شکل گیری است شبیه به عطر یاس، عجین شده با تعصب و غیرت، احساسی به نام عشق.
مقابل آیینه بخار گرفته حمام ایستادم دستی به آن کشیدم، دو چشم سرخ از اشک همان چیزی بود که آکثر اوقات درون آیینه
به تماشایش می پردازم و در خاطراتم سفر میکنم…
خسته از این همه فکر کردن و اشک بی پایان چشم بستم و دوباره زیر دوش ایستادم تا سریعتر از این شکنجه گاه خلاص شوم.
گره حوله تن پوشم را که محکم کردم به آشپز خانه رفتم زیر کتری را روشن کرده و قوری کوچک و زیبایم را روی آن گذاشتم در
این خانه کسی رفت و آمد نداشت که نیاز به قوری بزرگ تری باشد، البته خودم اینطور خواستم توان رو به رو شدن با آدم های
گذشته را ندارم . به اتاقم رفتم بی حوصله لباسی انتخاب کرده و پوشیدم ، شانه ای به مو های نم دارم زدم تا گره
نخورد و به حال برگشتم رو به روی تلویزیون نشستم هر چه کانال ها را بالا و پایین کردم برنامه ای توجه ام را جلب نکرد
خاموشش کردم و به صفحه سیاه چشم دوختم ، این جمعه هم از آن روزهایی بود که مدام چشم به ساعت دارم تا تمام شود
روشنایی روز و چشمک ستاره ها اعلام حکومت ماه باشد. صدای قل قل کتری که سکوت خفه کننده را شکست به آشپزخانه
رفتم لیوانی چای برای خود ریختم و ظرف نقل های هلی ام را برداشتم در مسیر یکی از کوسن های مبل را روی قالیچه سنتی
مقابل شومینه انداختم
سینی را روی زمین گذاشتم و نشستم و به دیوار تکیه زدم پاهایم را جمع کردم نگاهی به خانه کوچکم انداختم ، خانه ای که…
تنهایی در آن بی داد می کرد . نقلی به دهن گذاشتم همراه با طعم خوبش افکارم بدون این که اجازه بدم به گذشته ها پر می
کشد به روز های پر اشتباهم…
اگر شما نویسنده رمان هستید و از انتشار رمان در این سایت رضایت ندارید میتوانید درخواست حذف دهید
دانلود رمان رج به رج عشق... تفکرات پوسیده و جاهلانه عرصه را بر سادنا تنگ میکند. سادنا دختری زخم خورده از احساسی بیفرجام، سختیهای روزگار را تحمل نمیکند و از خانه و خانواده خود میگریزد...
جایی دور از خانواده به آرامشی ساختگی پناه میبرد تا از دست گذشتهاش در امان باشد. این میان سادنا با مردی رو به رو میشود که قرار است همچون نامش پناه باشد... تقابل سادنا با مردی که هر کارش قلب رنجیده سادنا را به لرزه در میآورد. احساسی در حال شکل گیری است شبیه به عطر یاس، عجین شده با تعصب و غیرت، احساسی به نام عشق.