خلاصه کتاب:
رمان پالوز یک داستان خندهدار و پر از لحظات شاد است که صرفاً برای ایجاد لبخند بر لب خوانندگان نوشته شده است. این رمان شما را در حین خواندن از ابتدا تا انتها شاد و پرانرژی نگه میدارد. داستان درباره یک خانواده، فامیل و دوستان آنها است که به طور غیرمنتظرهای درگیر یک پرونده پلیسی بزرگ میشوند. آنها در تلاشاند تا یک باند بسیار خطرناک را دستگیر کنند. جالب اینجاست که هیچکدام از این افراد، که در وضعیت عادی به نظر میرسند، نمیتوانند به عنوان پلیس شناخته شوند! و البته، عشق نیز جزئی از این داستان جذاب و طنزآمیز است که رنگ و بویی متفاوت به آن میبخشد.
- نام کتاب: پالوز
- ژانر: عاشقانه و پلیسی
- نویسنده: ماعده ف
خلاصه کتاب:
رمان سیگار نقره ای درباره دختری به نام آدریانا است که در کودکی، پدرش به دلیل نامعلومی کشته میشود و مادرش به طرز عجیبی دزدیده میشود. این اتفاقات تلخ، باعث میشود که آدریانا تصمیم به رفتن به دانشکده افسری بگیرد و شغل پلیسی را انتخاب کند تا شاید بتواند به نوعی انتقام بگیرد یا حقیقت را کشف کند.
پس از گذشت سالها و رسیدن به سن بیست و سه سالگی، یک پرونده به دست آدریانا میرسد که تمامی گرههای زندگیاش را باز میکند. این پرونده، شروعی است برای یک سفر پیچیده و پر از دشواریها و البته زیباییها که آدریانا را در مسیری جدید از زندگی قرار میدهد.
خلاصه کتاب:
رمان دختر نقابدار داستان زندگی آنالیا محبی را روایت میکند، دختری که خلافکار است و رئیس بزرگترین باند قاچاق مواد مخدر. زندگی او پر از راز و معما است و هیچ چیز در آن ساده به نظر نمیرسد. زمانی که سه پلیس نفوذی به این باند وارد میشوند، پرده از اسرار بیشتری برداشته میشود. آنها به زودی متوجه میشوند که زندگی آنالیا فراتر از آن چیزی است که به نظر میرسد و جالبتر اینکه هویت و نام او نیز جعلی است. این کشفها پلیسها را در مسیری پر از پیچیدگی و چالشهای جدید قرار میدهد.
- نام کتاب: دختر نقابدار
- ژانر: عاشقانه، پلیسی، هیجانی
- نویسنده: آمنه آبدار
خلاصه کتاب:
دانلود رمان نسل دلدادگان... رمان نسل دلدادگان روایتگر خاندانیست که برای عشق میجنگند؛ عشقی که در گذشته اتفاق افتاده و در این میان کینهای پر از نفرت قلبی را سیاه کرده، حالا برای عشاق دیروز و امروز اتفاقاتی در شرف وقوع است! قلبهایی پر از عاشقانههای بیانتها.
خلاصه کتاب:
دانلود رمان هذیون... آرنجم را به زمین تکیه دادم و با سختی نیمخیز شدم تا بتوانم بنشینم. یقه لباسم را در مشتم فشردم و در حالی که نفسنفس میزدم، سرم را به دیوار تکیه دادم.
ساق دستم تیر میکشید، رد ناخنها روی پوست قرمز و خطخطیاش جا مانده بود. با هر حرکتی که به دستم میدادم، دردی شدید در مچم میپیچید و ریتم نفسهایم را ناخودآگاه تندتر میکرد. اما تمام این دردها در برابر زخمی که در قلبم بود، هیچ به حساب میآمد.
بوی غذای سوخته فضای خانه را پر کرده بود و تلفن بیوقفه زنگ میخورد. اما ذهنم چنان خالی بود که حتی نمیتوانستم دست و پایم را راهنمایی کنم چه کاری باید انجام دهند...